|
یک عمر پریشانی را به اشتیاق یک لحظه دیدارت سر میکنم عشق تو در دلم خانه گزیده و مرا دربند خویش اسیر کرده بدون عطر هستی بخشت بسان پرستویی هستم کــــه هــرگــــــــز بــه آشیـانــــه نـمیـــرســد عشق را دوست دارم اما فقط برای تو باشد زنــدگــی را دوسـت دارم امــا در کنـارت مـــرگ را دوســـت دارم بــــرای لحظه ای که دیگر تو را ندارم
بــه خـاطــــر روی زیـبـــای تـو بود که نگاهم به روی هیچ کس خیره نماند به خـاطــر دستــان پر مهر و گــرم تو بود که دست هیچ کـس را در هم نفشردم به خـاطـــر حرفهــای عاشقــانه تــو بود که حرفهــای هیچ کـس را باور نداشتــم بــه خـاطــــر دل پـــاک تــو بـــود که پـــاکی بـــاران را درک نکــــردم به خـاطــــــر عشق بی ریــای تـو بــود که عشق هیچ کس را بی ریا ندانستم به خـاطـــــر صــدای دلنشین تــو بـود که صدای هزار نی روی دلم ننشست و بــه خـاطـــــر خـود تــو بـود فقط بـه خـاطــــر تـو
باز نمی دانم تو را چگونه در کنار خود تصورکنم؟ روز به روز پژمرده شدنم را نمی بینی! خود را محکوم به اعدام تمام آرزوهایم کرده ام که بی توغروبی غریبم که در آغوشت تنها ترینم. که فردا مرگ رویا هایم را
سلام دوستان گلم امیدوارم حالتون خوب باشه... می خواستم به اطلاع شما عزیزان(چه با معرفت هایی که به وبم سر می زدند و چه بی معرفت هایی که سر نمی زدند.)برسونم که من یه مدتی نمیتونم به حضورتون برسم و دور از شما خواهم بود انشالله بعدن با آپ های جدید به خدمت میرسم. درسته که بودن یا نبودن وبلاگ من واسه شما مهم نیست! ولی بازم از همگی معذرت میخوام امیدوارم فراموشم نکنید....در پناه حق... این گلم تقدیم به شما خوبان
آه که چقدر سخت است لحظه های دور از تو بودن ....آه که چقدر تلخ است بی تو بودن.... گاهی از این زندگی خسته می شوم، گاهی نیز از عشق دلشکسته می شوم ! گاهی در گوشه ای تنها می نشینم و اشک می ریزم، گاهی نیز عکس هایت را در آغوش می گیرم و از دلتنگی ات گریه می کنم. این است رسم عشق، چقدر دردناک است این لحظه های عاشقی..... پشیمانم از اینکه عاشقم، پشیمانم از اینکه در دام عشق گرفتارم دلم نمی آید رهایت کنم، حالا که عاشقت هستم دلم نمی خواهد قلب مهربانت را بشکنم ! به چه امیدی با تو باشم ای بهترینم؟ حال و هوای من از امروز دلگیرتر است! آه که چقدر این لحظه ها بی مروت است !
میان تاریکی
...(احساس)... در حضور خـارها هم می شـود یک یــاس بـود در هیــاهوی مـترسـک ها پـر از احسـاس بـود مـی شـــود حتـــی بــرای دیـــدن پــــروانــه ها شیشـــه های مـات یک متـروكــه را الماس بود دســــت در دســــت پـــرنــــده بــــال در بــــال نسیـم سـاقه های هرز این بیشه ها را داس بود كـاش می شـد حـرفی از "كاش می شد"هم نبود هرچه بود احساس بود و عشق بود و یاس بود
چگونه دل اسيرت شد قسم به شب نمی دانم تو مثل شمعدانی ها پر از رازی و زيبايی و من در پيش چشمان تو مشتی خاک گلدانم تو دريای ترينی آبی و آرام و بی پايان و من موج گرفتاری اسير دست طوفانم تو مثل آسمانی مهربان و آبی و شفاف و من در آرزوی قطره های پک بارانم نمی دانم چه بايد کرد با اين روح آشفته تو دنيای منی بی انتها و ساکت و سرشار و من تنها در اين دنيای دور از غصه مهمانم تو مثل مرز احساسی قشنگ و دور و نامعلوم و من در حسرت ديدار چشمت رو به پايانم تو مثل مرهمی بر بال بی جان کبوتر و من هم يک کبوتر تشنه باران درمانم بمان امشب کنار لحظه های بی قرار من ببين با تو چه رويايی ست رنگ شوق چشمانم هنوز از عطر دستانت پر از شوق است دستانم تو فکر خواب گلهايی که يک شب باد ويران کرد و من خواب تو را می بينم و لبخند پنهانم تو مثل لحظه ای هستی که باران تازه می گيرد و من مرغی که از عشقت فقط بی تاب و حيرانم تو می آيی و من گل می دهم در سايه چشمت و بعد از تو منم با غصه های قلب سوزانم تو مثل چشمه اشکی که از يک ابر می بارد شبست و نغمه مهتاب و مرغان سفر کرده و شايد يک مه کمرنگ از شعری که می خوانم تمام آرزوهايم زمانی سبز می گردد که تو يک شب بگويی دوستم داری تو می دانم غروب آخر شعرم پر از آرامش درياست و من امشب قسم خوردم تو را هرگز نرنجانم به جان هر چه عاشق توی اين دنيای پر غوغاست قدم بگذار روی کوچه های قلب ويرانم بدون تو شبی تنها و بی فانوس خواهم مرد
گـمــان کــردم کـه او عاشــق تـرين عاشـق در اين دنيـاسـت گـمــان کـــردم کـه غـمــخــواری بــرای يـــک دل تـنــهـــاســت از عشق خـود به من می گفت از عاشق ها سـخن می گفت از اشــکـی داغ و آتــــش زن هــميــشــه چــشــم او پـــر بـــود ولی افسوس همه از عشق گفتنها تمام گريه کردنها تظاهر بود همـه عاشــق نـوازی ها تمــام صـحنه ســازی هـا تـظـاهـــر بود بـــــه خـــــود گـفـتـــــــم او دو بـــاره بـــخــــت يــــــارم شـــود بــــه خـــود گـفـتـــم کـــه پـــايـــانــی بـــرای انـتــظـــارم شـــود بــــه خـــود گـفـتــــم دوبــــاره نــــوبــــت فــصــل بــهـــارم شــود ولی افسوس همه از عشق گفتنها تمام گريه کردنها تظاهر بود همـه عاشـق نوازی ها تمام صـحـنــه ســازی ها تظـاهــر بود تظـاهـر بود ... تظـاهـر بود ...
روزی گـذشــت پـادشـــهی از گــذرگـــهــی فریاد شوق بر سرهر کوی و بام خاست پرسـیــد زان میـــانـه یــکـی کـــودک یـتـیـم کاین تابناک چیست که بر تاج پادشاست آن یـک جـواب داد چه دانـیم ما کـه چیسـت پیداسـت آنـقدر کـه متـاعـی گـرانبهاست نزدیـک رفت پیرزنـی کــوژپشــت و گـفـت این اشـک دیدهی من و خون دل شماست ما را بـه رخت و چوب شبـانی فریفته است این گـرگ سالهاست کـه بـا گـله آشناست آن پارسـا کـه ده خرد و ملک، رهـزن است آن پادشا کـه مـال رعیت خورد، گداست بر قطـرهی سـرشــک یتیمــان نـظـاره کـــن تا بنـگـری که روشـنی گوهـراز کجاست پروین، به کجروان سخن از راستی چه سود کو آنچنان کسی که نرنجد زحرف راست
|
About![]()
.....به وبلاگ من خوش آمدید.....
Home
|